Tuesday, August 18, 2009

حريف شبهاي بعد

بيا امشب هم بيا همان جايي که هميشه کام ميدادي. چراغ هم نياور. هيچ انساني قرار نيست بيايد. بيا با همان دست هميشگي. چند شب ديگر دوهزار وپانصد و سي پنج باري را که قرار گذاشتي با خودت که اگر شش در شدي نيايي به پايان ميرسد. با همه توانت بازي کن بلکه اين اتفاق ديرتر شود. براي همين روزهايت دارم فکري ميکنم. از جنس اينکه بازي گوشيهايت براي بودن زير يک سقف نبوده متاسفم. براي اينکه فکر ميکردي،‌ ته حرفهايت ديد ميزدي که در آينده که دردت گرفت کسي سر زاييدنت نباشد. چه فکر کودکانه‌اي. جدي نرخ روزانه انباشتن دوستي‌ها را هم درنظر بگيري اين قدر کم است ؟

دريوزگي

حيف دلم باز به بيهوده رفت

باز همو دست و دل آلوده رفت
يار وفادار سرکوزه رفت
پاي دلش باز به دريوزه رفت
ياروفادار بگو خوار شو
دير زمانست ولي يار شو

اين طلب از دست بدادم ولي

جرات پاياب به يکروزه رفت

درد کشان، شاد شود اين بشر

عدل همان به که بدين گونه رفت

چون خبرش نيز به اين بار بود

باز همو قاضي و هم شحنه رفت

ياري از آن سو نشد اندر شباب

روز و شبم، عمر چه آلوده رفت

وقت به سر آمد و دولت به خواب

درد نوک انگشت صد اندازه رفت

Saturday, August 8, 2009

لباب الالباب

هشت دري:
توي اين ماجرا، بخوانيد ماوقع سفر پاره‌اي از يک آدم قجري را که اتفاقا کمي ميرزا بوده و آمده با همان اطوارات فرنگي‌اش انتخابات امروز ايران را ديده‌است. آنچه درپي مي‌آيد گريز کوچکي است به درياي بزرگي از حوادثي که تمام اسامي واقعي‌اش اشتباها آمده است.
باب اول : پيش از الکسيون
به همين مناسبت بار اولي بود که بعد از دوره آمدن پهلوي ناجوانمرد اول مي‌آمديم در خيابانها مي‌گشتيم، ببينيم اوضاع اين جوانهاي مو ويخ ويخي چگونه است و دولت آخوندي چه آشي برايشان پخته است.از همين تي وي امروزي ها شنيده بوديم که امسالشان را يک سيدي آمده که گويا نقاش بوده، جول و پلاس نقاشي‌اش را جمع کرده چپانده توي دهليز عقب خانه‌اش يا به قول امروزيها، ور هوس فلتش را پر کرده با اسباب و آلات رنگ و بوم و فقط رنگ سبزش را دسته کرده هرچه هم کم داشته آورده سفارش داده به اين آخوند قديمي نيم ريشي که از قضا روزگاري همين پهلويها را کله کرده بودند. خلاصه اينها با يک عده ديگر و اکثر آخوندهاي منبري و لشگري سياه و سفيد عمامه آمده‌اند که ما هواي فلاني را داريم. حالا حرفشان را هم از اين بساط شاخ شيطاني آن روزشان شنيدم که قانون و عدالت و اين برنامه‌ها بوده. به هر صورت آمده و کلي جماعت پير و جوان را رنگ کرده که بيا و ببين. ديگري هم آمده يکي از همان شيخهاي اول کله کردن پهلوي دوم. شيخ خوش مزاجي است گويا و دست سيره نبوي‌اش در حين جنگ ايران و همسايه خيلي خوب جنبيده و جماعت نان‌خورش را انداخته به کار صيغه زنان مجاهد. بگذريم از داستان آن روزهايش. خلاصه اين يکي هم که زرد آب بالا زده آمده جماعتي زردپوش راه انداخته که چنين و چنان و فرنگ اين قبيل قصه‌هاست و جماعت بياييد ببينيد که يک من ماست فرنگي چقدر کره دارد. روزي رفته بوديم در همين هواي عصر ببينيم اين جماعت سبزها و پرچم به دست‌ها روالشان چگونه است. در حين همين گير و بگيرهاي قبل الکسيون بود که سر همين چهار راه حضرت صاحب وقت، به مشعايعت اين دارو دسته پرچم به دست جوانکي را روي دوش به هوا فرستاده بودند. جوانک هم بين زمين و آسمان داد وقال مي‌کرد و کلي شعار مي‌داد و مثل کوزه شير و شکر سرازير. شال فلسطيني‌اش را داده بود روي دوشش و محکم پيچانده بود دور گلويش. جوان ديگري ازش مي‌پرسيد که اين را هديه مي‌دهي به همين جهت اينکه ما برادر ديني هستيم و غير. جوان از همان بالا وسط وعظ نصفه و نيمه‌اي که بين جماعت و اتولها مي‌پيچيد و به گوش مرکبش بيشتر نمي‌رسيد، نه داشت و نه برداشت که اين مال يکي بوده از همان جنگ ايران و همسايه. جانش رفته و همينش مانده بيايم خرج تو کنم؟ اينش خيلي عجيب نبود ولي کمي آن ورترش ناليد اين کاري که ما امروز براي الکسيون مي‌کنيم هم نوعي جهاد است. من که با اين حرفها آشنا هم بودم و خبر داشتم چند صباحي شده که اين ملت بعد پهلوي دچار تخيل جنگ با همه عالم شده اند و از جنس و انس هرچه موجود کافر داريم دودستي شمشير مي‌کشد براشان و بر عکس هرچه مسلمان است زير پرچم اينها سينه مي‌زند، باورم نمي‌شد براي الکسيون به اين سادگي اين همه روغن توي ديگ بريزند و بار بگذارند که چرب بشود. به هر صورت آن‌روز زياد فکر اين نبودم. بيشتر عصرها بعد فراغت کار مردم بود که توي همين خيابان مثل اين روزنامه‌فروشها داد و بيداد و جر و بحثشان بود که ما سبزها فلانيم و بهمان و هرچي ديگر بايد بياد از جوب(جوي) ما آب بخورد . ادامه دارد.

Tuesday, August 4, 2009

لباس شخصي

سلام برادر! از اين روزها چه خبر ؟ احتراماً باز هم مي نويسم.

ديگر نميشود خيلي وقت بگذاريم و مثل قديمها با هم کل کل کنيم. اين روزها فاصلمان حداقل يک باتوم کشيده از سينه من تا تو است. ديگر مجالي براي اين نيست که بيايم و به خيلي چيزهاي ساده از بخشهاي طولاني حيض و نفاس در رساله‌ها بگويم و شما هم بيايي و کلي زير سبيلي رد کني و تکه هيزمي در آتش بحث بياندازي. اصلاً از اين روزها به بعد دارم مي‌فهمم اين آتش بحث ديگر خيل گر کشيده وعمراً هيچ کس نمي‌تواند حتي کنارش بنشيند. خيلي بد شد. نه ريش شما و نه گيس بلند ماها- فکر بد نکنيد لطفاً- مصون از آن شده که بشود کناراين آتش، از پله پله تا ملاقات خدا صحبت کرد و خيلي کدورت‌ها را برطرف کرد و سرمان گرم نور و گرماي بحث شود. يادم هست خودت مي‌گفتي که فجر صادق داريم. درست جايي که ديگر صبح روشن مي‌آيد و مي‌نشيند روي شهر. خبري نيست که زير کاذبش تا روزها باقي بماند و ما نبينيم. دست آفتاب است که همه جا را سبز مي‌کند. اين هم آخرشاهنامه! برادر حس مي‌کنم ديگر رسيديم و از خوشي راه خبري نيست. کاش مي‌شد سر دوراهي بود نه اينکه توي يک خيابان يک طرفه به اسم حکومت اسلامي که اتفاقاً اين‌ همه ورود ممنوع از نوع جمهوريت دارد، دارند راه را بند مي‌آورند. اين همه مدير رده‌ بالا تا بي خانمان‌ها، کارتن خوابهاي منتظر ته مانده بشقابها و خيلي‌ها از آن بچه‌هاي جنگ، خيلي از بنيادگراهاي سبزينه که به قول شما بيست سال نبوده‌اند، درس خوانده و نخوانده‌هايي که مي‌روند سر قبر امام يا بازرگان فاتحه‌مي‌خوانند، همه نشسته‌اند به اميد اينکه توي اين همه گاز اشک آور اشکهايشان طوري توجيه شود. تا ديده نشود که چقدر عوض شده‌اي برادر! يادت هست آن وقتها دانه‌دانه خرما نصف مي‌کردي با همين برادرهاي ورود ممنوع که دارند مثل خس و خاشاک از طرفي ديگر با همين باد صبح صادق مي‌آيند؟

براي خودم خيلي افسوس مي‌خورم. يه زماني يادت هست که مي‌خواستي بيايي راه‌پيمايي کلي عطر و ادکلن مي‌زدي و ريشت را شانه مي‌زدي به هواي اينکه از در ورودي مصلاي نماز جمعه که رد مي شوي، تصويرسازهاي دوست شيطان بزرگ و استعمار پير و جوان تصويرت را لازم داشته باشند . . .

چي شد كه به يكباره از برد و باخت مسابقه فوتبال كه شنيده بوديم، رسيديم به مخالفت با امنيت ملي؟ يادت هست زماني خيلي در مورد اينكه " توهم توطئه" درست است يا نه بحث مي كرديم و تواقمان شده بود اين حرفها وجود ندارد و ريشه اش در استكبار جهالت خودمان است؟ ولي اين روزها همه اين حرفها هي جلوي چشم بنده رژه مي روند و شما هنوز هم پوزخند مي­كني.

يادت مي آيد كه "مديريت" و "مدارا" دو مفهوم جدانشدني هستند و خيلي راحت بالبخند آن روزهايت مي گفتي "زنده باد مخالف من" ؟ چه شد كه اين همه تمام شد. از كي شد كه من و شما ازآن حرفها بينمان خوابيد؟ دنياي ماشد دنياي حرام و شديم حرامي و اغتشاشگر؟ پوستين ميش پاره شدو شما نديدي. چه شدكه ذوب شدن در ولايت از شيعه بودن پرفايده تر شد. شد حرفه اي تخصصي و يك صنعت پوينده؟ چه شد كه صراط مستقيم اين همه باريك شد و تعداد اندكي توي آن جا شدند؟

عفاف و اعتكاف آن روزها، عوض شده با تن فروشي خياباني اين روزها. خوب است حالا كه شما دستت به ارتفاعهاي بلندتر مي­رسد، نگاه كني و ببيني كدام حجت خداوندي از زمين پاك شده كه اين خاك بدين گونه مي لرزد؟

شما كه بيشتر ازما تفسير ميداني يادت مي آيد كه كجاي فصل الخطاب " اذا جاء نصرا..." به سيد حسن نصرا... اشاره دارد؟

جايي در نهج البلاغه خواندم كه يكي از علل سقوط جامعه آن است كه جاهلان پر تلاش و آگاهان تن پرور و كوتاهي ورز مي شوند. شايد پرتلاش شما در عرصه هاي زورآزمايي خياباني يا خيلي دورتر و درميان كوه­ها و بين انواع گروهكهاي آماده شونده براي قيام مهدي موعود(عج) جاي گرفته اند.

برادر شايد بايد به دوستانت افتخار كني! شما كه اهل كوفه نبوديدو علي را تنها نگذاشتيد. هيچ نديده بودم در ميانه جنگي بر سپر ياران علي نوشته باشند "محافظ مردم" يا "محافظ رهبري".

برادر! چرا اوضاع را پيش بيني نكرده، بي گدار به آب زدي؟ روزي كه نظامي بودي دمپايي پوشيدن سر ظهرت و طهارت و آب بازي كلي جلوي رسميت و نظامي گري و يا حتي خاك بلند شدنت را مي گرفت. امروز ولي خاكي بلند شده كه از پوتين پاهاي توست.

اينجا شايد كوفه نباشد ولي شبيه جايي است. آب معدني در دستهاي آشوبگرها نشان از بستن آب دارد.

برادر! ملالي نيست جز دوري شما درست وقتي سر مقتول بي آب لب جوي دموكراسي است. برادر خيلي بد شد كه اين همه روز شما راتوي هواي داغ و سبز به اميد اضافه كاري و كاهش خدمت و حتي رضايت خداوندي اين همه زحمتتان داديم.

Thursday, May 14, 2009

قديما

ديوار مفت قديمي

اند زندگي اين دنياي ما

کاش چيزهايي رو مثل صفرهاي اسکناس از دفتر ادبيات روزمره کاريمون حذف مي‌کرديم. روندهاي انگيزشي و راهکارهاي اجرايي و عملي،‌ خط مشي کيفيت و اصلا هر چيزي در مورد کيفيت، بالابردن سطح آگاهي عمومي، غني سازي،‌ توسعه مديران و کارمندان، چالش،‌ شبکه سازي،‌ مديريت دانش،‌ بهره وري، اصلاح نظام بازتوزيع درآمد، کلاه‌هاي تفکر و سازمان يادگيرنده، خود کفايي، افق،‌ سياست گذاري، شبکه سازي و هرچيز خوبي که ميتونست خوب باشه ولي نيست. اين‌ها به گمانم ورژن دوم همون مفهومهاي ديني باشه مثل آخرت،‌ جواد و خيلي چيزهاي ديگه (سر فرصت) که امروزه منقرض شده و توي ذهن امروزيها ازش به عنوان end و آخرت مفهومي که ميشه به مخاطب انتقال داد استفاده مي‌شه.

ايستگاه مرکزي انتخابات

زير اين باران عاشقانه حتي دل سنگ‌ها هم آب مي‌شود. هر قطره موقع پايين پريدن با همسايه اش دستي مي‌دهد به نشانه خداحافظي و به سخت آب کردن دل تمام صخره‌ها وسنگهاي زمين مي‌شتابد. قطره‌ها هم صدايشان فرياد جمعي پاک بردن صبر سنگهاي بي خيال و خفته زير نور آفتاب است. طفلکي‌ها از صداي فرياد و همهمه قطره‌هاي باران که ماموريت خود را شروع کرده‌اند،‌ چرت بعد از ظهر خود را رها مي‌کنند و نيم‌خيز به همه نگاه مي‌کنند که چه خبر شده‌است. حتي کوچکترها تعادلشان را از دست مي‌دهند و روي هم مي‌غلطند ومي‌لغزند. آخ که اين قطره‌هاي ريز از آن بالا آتش مرکزي زمين راهدف قرار داده‌اند. !!

Monday, May 11, 2009

براي پاييز زدورس در تابستان داغ

سيگار را به کناري گداشته ام

براي اين کاردليل خوبي پيدا کرده‌ام. آدم بايد خيلي ضعيف باشد که براي کنترل احساسات خود از اين وسيله استفاده کند. تقريبا از دوره دبيرستان باهاش آشنا بودم. گاهي آتيش به آتيش گاهي روزي يکي دو نخ.

به اميد روزي که مشارکت در "سرنوشت خويش" را هم با همه بهانه‌هايش رها کنم و از اين ضعف روشن انديشي خلاص شوم.