Saturday, August 8, 2009

لباب الالباب

هشت دري:
توي اين ماجرا، بخوانيد ماوقع سفر پاره‌اي از يک آدم قجري را که اتفاقا کمي ميرزا بوده و آمده با همان اطوارات فرنگي‌اش انتخابات امروز ايران را ديده‌است. آنچه درپي مي‌آيد گريز کوچکي است به درياي بزرگي از حوادثي که تمام اسامي واقعي‌اش اشتباها آمده است.
باب اول : پيش از الکسيون
به همين مناسبت بار اولي بود که بعد از دوره آمدن پهلوي ناجوانمرد اول مي‌آمديم در خيابانها مي‌گشتيم، ببينيم اوضاع اين جوانهاي مو ويخ ويخي چگونه است و دولت آخوندي چه آشي برايشان پخته است.از همين تي وي امروزي ها شنيده بوديم که امسالشان را يک سيدي آمده که گويا نقاش بوده، جول و پلاس نقاشي‌اش را جمع کرده چپانده توي دهليز عقب خانه‌اش يا به قول امروزيها، ور هوس فلتش را پر کرده با اسباب و آلات رنگ و بوم و فقط رنگ سبزش را دسته کرده هرچه هم کم داشته آورده سفارش داده به اين آخوند قديمي نيم ريشي که از قضا روزگاري همين پهلويها را کله کرده بودند. خلاصه اينها با يک عده ديگر و اکثر آخوندهاي منبري و لشگري سياه و سفيد عمامه آمده‌اند که ما هواي فلاني را داريم. حالا حرفشان را هم از اين بساط شاخ شيطاني آن روزشان شنيدم که قانون و عدالت و اين برنامه‌ها بوده. به هر صورت آمده و کلي جماعت پير و جوان را رنگ کرده که بيا و ببين. ديگري هم آمده يکي از همان شيخهاي اول کله کردن پهلوي دوم. شيخ خوش مزاجي است گويا و دست سيره نبوي‌اش در حين جنگ ايران و همسايه خيلي خوب جنبيده و جماعت نان‌خورش را انداخته به کار صيغه زنان مجاهد. بگذريم از داستان آن روزهايش. خلاصه اين يکي هم که زرد آب بالا زده آمده جماعتي زردپوش راه انداخته که چنين و چنان و فرنگ اين قبيل قصه‌هاست و جماعت بياييد ببينيد که يک من ماست فرنگي چقدر کره دارد. روزي رفته بوديم در همين هواي عصر ببينيم اين جماعت سبزها و پرچم به دست‌ها روالشان چگونه است. در حين همين گير و بگيرهاي قبل الکسيون بود که سر همين چهار راه حضرت صاحب وقت، به مشعايعت اين دارو دسته پرچم به دست جوانکي را روي دوش به هوا فرستاده بودند. جوانک هم بين زمين و آسمان داد وقال مي‌کرد و کلي شعار مي‌داد و مثل کوزه شير و شکر سرازير. شال فلسطيني‌اش را داده بود روي دوشش و محکم پيچانده بود دور گلويش. جوان ديگري ازش مي‌پرسيد که اين را هديه مي‌دهي به همين جهت اينکه ما برادر ديني هستيم و غير. جوان از همان بالا وسط وعظ نصفه و نيمه‌اي که بين جماعت و اتولها مي‌پيچيد و به گوش مرکبش بيشتر نمي‌رسيد، نه داشت و نه برداشت که اين مال يکي بوده از همان جنگ ايران و همسايه. جانش رفته و همينش مانده بيايم خرج تو کنم؟ اينش خيلي عجيب نبود ولي کمي آن ورترش ناليد اين کاري که ما امروز براي الکسيون مي‌کنيم هم نوعي جهاد است. من که با اين حرفها آشنا هم بودم و خبر داشتم چند صباحي شده که اين ملت بعد پهلوي دچار تخيل جنگ با همه عالم شده اند و از جنس و انس هرچه موجود کافر داريم دودستي شمشير مي‌کشد براشان و بر عکس هرچه مسلمان است زير پرچم اينها سينه مي‌زند، باورم نمي‌شد براي الکسيون به اين سادگي اين همه روغن توي ديگ بريزند و بار بگذارند که چرب بشود. به هر صورت آن‌روز زياد فکر اين نبودم. بيشتر عصرها بعد فراغت کار مردم بود که توي همين خيابان مثل اين روزنامه‌فروشها داد و بيداد و جر و بحثشان بود که ما سبزها فلانيم و بهمان و هرچي ديگر بايد بياد از جوب(جوي) ما آب بخورد . ادامه دارد.

0 کامنت:

Post a Comment

دیوار نویس