Tuesday, August 4, 2009

لباس شخصي

سلام برادر! از اين روزها چه خبر ؟ احتراماً باز هم مي نويسم.

ديگر نميشود خيلي وقت بگذاريم و مثل قديمها با هم کل کل کنيم. اين روزها فاصلمان حداقل يک باتوم کشيده از سينه من تا تو است. ديگر مجالي براي اين نيست که بيايم و به خيلي چيزهاي ساده از بخشهاي طولاني حيض و نفاس در رساله‌ها بگويم و شما هم بيايي و کلي زير سبيلي رد کني و تکه هيزمي در آتش بحث بياندازي. اصلاً از اين روزها به بعد دارم مي‌فهمم اين آتش بحث ديگر خيل گر کشيده وعمراً هيچ کس نمي‌تواند حتي کنارش بنشيند. خيلي بد شد. نه ريش شما و نه گيس بلند ماها- فکر بد نکنيد لطفاً- مصون از آن شده که بشود کناراين آتش، از پله پله تا ملاقات خدا صحبت کرد و خيلي کدورت‌ها را برطرف کرد و سرمان گرم نور و گرماي بحث شود. يادم هست خودت مي‌گفتي که فجر صادق داريم. درست جايي که ديگر صبح روشن مي‌آيد و مي‌نشيند روي شهر. خبري نيست که زير کاذبش تا روزها باقي بماند و ما نبينيم. دست آفتاب است که همه جا را سبز مي‌کند. اين هم آخرشاهنامه! برادر حس مي‌کنم ديگر رسيديم و از خوشي راه خبري نيست. کاش مي‌شد سر دوراهي بود نه اينکه توي يک خيابان يک طرفه به اسم حکومت اسلامي که اتفاقاً اين‌ همه ورود ممنوع از نوع جمهوريت دارد، دارند راه را بند مي‌آورند. اين همه مدير رده‌ بالا تا بي خانمان‌ها، کارتن خوابهاي منتظر ته مانده بشقابها و خيلي‌ها از آن بچه‌هاي جنگ، خيلي از بنيادگراهاي سبزينه که به قول شما بيست سال نبوده‌اند، درس خوانده و نخوانده‌هايي که مي‌روند سر قبر امام يا بازرگان فاتحه‌مي‌خوانند، همه نشسته‌اند به اميد اينکه توي اين همه گاز اشک آور اشکهايشان طوري توجيه شود. تا ديده نشود که چقدر عوض شده‌اي برادر! يادت هست آن وقتها دانه‌دانه خرما نصف مي‌کردي با همين برادرهاي ورود ممنوع که دارند مثل خس و خاشاک از طرفي ديگر با همين باد صبح صادق مي‌آيند؟

براي خودم خيلي افسوس مي‌خورم. يه زماني يادت هست که مي‌خواستي بيايي راه‌پيمايي کلي عطر و ادکلن مي‌زدي و ريشت را شانه مي‌زدي به هواي اينکه از در ورودي مصلاي نماز جمعه که رد مي شوي، تصويرسازهاي دوست شيطان بزرگ و استعمار پير و جوان تصويرت را لازم داشته باشند . . .

چي شد كه به يكباره از برد و باخت مسابقه فوتبال كه شنيده بوديم، رسيديم به مخالفت با امنيت ملي؟ يادت هست زماني خيلي در مورد اينكه " توهم توطئه" درست است يا نه بحث مي كرديم و تواقمان شده بود اين حرفها وجود ندارد و ريشه اش در استكبار جهالت خودمان است؟ ولي اين روزها همه اين حرفها هي جلوي چشم بنده رژه مي روند و شما هنوز هم پوزخند مي­كني.

يادت مي آيد كه "مديريت" و "مدارا" دو مفهوم جدانشدني هستند و خيلي راحت بالبخند آن روزهايت مي گفتي "زنده باد مخالف من" ؟ چه شد كه اين همه تمام شد. از كي شد كه من و شما ازآن حرفها بينمان خوابيد؟ دنياي ماشد دنياي حرام و شديم حرامي و اغتشاشگر؟ پوستين ميش پاره شدو شما نديدي. چه شدكه ذوب شدن در ولايت از شيعه بودن پرفايده تر شد. شد حرفه اي تخصصي و يك صنعت پوينده؟ چه شد كه صراط مستقيم اين همه باريك شد و تعداد اندكي توي آن جا شدند؟

عفاف و اعتكاف آن روزها، عوض شده با تن فروشي خياباني اين روزها. خوب است حالا كه شما دستت به ارتفاعهاي بلندتر مي­رسد، نگاه كني و ببيني كدام حجت خداوندي از زمين پاك شده كه اين خاك بدين گونه مي لرزد؟

شما كه بيشتر ازما تفسير ميداني يادت مي آيد كه كجاي فصل الخطاب " اذا جاء نصرا..." به سيد حسن نصرا... اشاره دارد؟

جايي در نهج البلاغه خواندم كه يكي از علل سقوط جامعه آن است كه جاهلان پر تلاش و آگاهان تن پرور و كوتاهي ورز مي شوند. شايد پرتلاش شما در عرصه هاي زورآزمايي خياباني يا خيلي دورتر و درميان كوه­ها و بين انواع گروهكهاي آماده شونده براي قيام مهدي موعود(عج) جاي گرفته اند.

برادر شايد بايد به دوستانت افتخار كني! شما كه اهل كوفه نبوديدو علي را تنها نگذاشتيد. هيچ نديده بودم در ميانه جنگي بر سپر ياران علي نوشته باشند "محافظ مردم" يا "محافظ رهبري".

برادر! چرا اوضاع را پيش بيني نكرده، بي گدار به آب زدي؟ روزي كه نظامي بودي دمپايي پوشيدن سر ظهرت و طهارت و آب بازي كلي جلوي رسميت و نظامي گري و يا حتي خاك بلند شدنت را مي گرفت. امروز ولي خاكي بلند شده كه از پوتين پاهاي توست.

اينجا شايد كوفه نباشد ولي شبيه جايي است. آب معدني در دستهاي آشوبگرها نشان از بستن آب دارد.

برادر! ملالي نيست جز دوري شما درست وقتي سر مقتول بي آب لب جوي دموكراسي است. برادر خيلي بد شد كه اين همه روز شما راتوي هواي داغ و سبز به اميد اضافه كاري و كاهش خدمت و حتي رضايت خداوندي اين همه زحمتتان داديم.

0 کامنت:

Post a Comment

دیوار نویس